X
تبلیغات
منحرف نوشتهای ذهن یه آدم...
تاريخ : یکشنبه 1392/11/06 | 15:1 | نویسنده : الناز
از اين زندگي متنفرم از تحمل حرفهاي تكراري،رفتارهاي زشت،تلاشهاي بيهوده...من از خودم خسته ام ...خسته ام

كه زندگيم شده درست مثل باتلاقي وسط يه جنگل پرشاخ و برگ...افتادم تو اين باتلاق و دارم براي نجات خودم براي

رهائي و آزاديم،براي رسيدن به هدفهام تلاش ميكنم ...سعي ميكنم و ميام بالا اما يه مدتي كه ميگذره بازم بيشتر

فرو مي رم ...بيشتر تلاش ميكنم و بيشتر خسته ميشم و بيشتر ضرر ميكنم...خسته ام از اينهمه تلاش...گناه من

چيه كه بايد همه ي اين بدبختيها رو تحمل كنم و پيش كسي به روم نيارم كه راضيم، از اين ماسك روي صورتم متنفرم

تا كي ميخوام بشم مترسك...ميخوام دلقكي باشم كه به روي همه ميخنده اما دلش پر از غمه...خدايا خودت به

دادم برس...البته ديگه اونقدر نااميدم كه فكر نميكنم هيچ راهي براي خوشبختي برام گذاشته باشي اگر راهي بود

تا حالا پيداش كرده بودم...اما بازم دوست دارم چشم ازم برندار...


آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند
كوچك
همچون گلوگاه پرنده‌ئي،
هيچ كجا ديواري فروريخته بر جاي نمي‌ماند.
ساليان بسيار نمي‌بايست
دريافتن را
كه هر ويرانه نشاني از غياب انساني است
كه حضور انسان
آباداني است.
هم چون زخمي
همه عمر
خونابه چكيده
هم چون زخمي
همه عمر
به دردي خشك تپنده،
به نعره‌ئي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده،-
غياب بزرگ چنين بود
سرگذشت ويرانه چنين بود.
آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند
كوچك
كوچك‌تر حتّي
از گلوگاه يكي پرنده!

احمد شاملو


دختر تنهای ناراحت



تاريخ : سه شنبه 1392/09/05 | 15:0 | نویسنده : الناز

 

گاهی حجم دلتنگی هایم آنقدر زیاد می شود كه دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ می شود...

دلتنگم...

دلتنگم...

دلتنگ كسی كه گردش روزگارش به من كه رسید ازحركت ایستاد...

دلتنگ كسی كه دلتنگی هایم را ندید...

دلتنگ خودم...

خودی كه مدتهاست گم كرده ام..

http://www.iranvij.ir/wp-content/uploads/2012/02/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C.jpg

ادامه ي مطلب رمزدار...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1392/09/04 | 20:50 | نویسنده : الناز
نشسته ام و زندگی را

پشت دیوارهای خانه حدس می زنم

دریا را

که آرام و سنگین 

به رودخانه می ریزد

و خاک را...

که سخت نزدیک است

بلد نیستم زنت باشم!

رهایم کن

آسمان به دست های تو وصل است

رهایم کن

قول می دهم بادبادکت باشم


http://images.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8804/girl.88.04.20-mgh.jpg




تاريخ : دوشنبه 1392/09/04 | 20:43 | نویسنده : الناز
ادامه مطلب رمزدار



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1392/09/01 | 21:1 | نویسنده : الناز

این چند ماه
که منتظرت بودم
به اندازۀ چند سال نگذشت
به اندازۀ همین چند ماه گذشت


اما فهمیدم
ماه یعنی چه
روز یعنی چه
لحظه یعنی چه
این چند ماه گذشت
و فهمیدم
گذشتن، زمان، انتظار
یعنی چه

دکتر افشین یداللهی


http://upload7.ir/images/43744950884556253804.jpg



تاريخ : جمعه 1392/09/01 | 19:6 | نویسنده : الناز
ادامه مطلب رمزی...



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1392/08/30 | 20:48 | نویسنده : الناز

امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:
آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر شیاطینی ...! 



تاريخ : پنجشنبه 1392/08/30 | 19:55 | نویسنده : الناز
نفسِ خشم‌آگينِ مرا
تُند و بريده
در آغوش مي‌فشاري
و من احساس مي‌کنم که رها مي‌شوم
و عشق
مرگِ رهايي‌بخشِ مرا
از تماميِ تلخي‌ها
مي‌آکند

بهشتِ من جنگلِ شوکران‌هاست
و شهادتِ مرا پاياني نيست

احمد شاملو



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1392/08/30 | 19:37 | نویسنده : الناز
هر کسی رمز خواست بگه بهم...

http://tehrankids.com/uploads/posts/2012-01/1326640776_382148_306194729406131_100000468185553_1273599_210.jpg



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1392/08/27 | 21:42 | نویسنده : الناز
یه احساس ... یه نگاه ... یه لبخند دوباره دلم لرزید ... خدایا خودت مواظبم باش ...

زن که باشی

نمی توانی انکار کنی تشنه ی بوی تن مردت هستی
همیشه و هر لحظه
دست خودت نیست
زن که باشی

آفریده می شوی برای عشق ورزیدن
برای نگاههای مهربانانه
برای بوسه های آتشین
زن که باشی

تمام تنت طعم تلخ عطر گس مرد را می طلبد
زن که باشی

سرشاری از عاشقی های ناتمام
پر شده ای از زیبایی از هر زیبایی
زن که باشی اما
دست خودت نیست
اگر مردت طعم لبهایش طعم تو را بدهد
تمام هستی مردانه اش را با تمام وجودت دوست خواهی داشت
بی آنکه ذره ای کم بگذاری.


http://iransun.net/wp-content/uploads/13266662662.jpg




تاريخ : پنجشنبه 1392/04/20 | 0:23 | نویسنده : الناز
سلام به دوستای محمد گالکسی 


محمد دیگه توی این وبلاگ نمینویسه  دلیلشو هم نمیدونم  .... خبر ازش ندارم 


خودمم دنبالش میگردم    لطفا نپرسید ....




با تشکر مدیر وبلاگ الناز 



تاريخ : سه شنبه 1391/06/28 | 21:13 | نویسنده : الناز

الان یه وبلاگی رو خوندم در مورد ایران...آیا واقعا"بعضی آدما اینجا زندگی نمیکنن...اینهمه فقر،بدبختی

،تن فروشی ،بیچارگی،آوارگی رو نمیبینن ...من نمیگم ایران بد هست یا خوب ...الان وضع اقتصادی کشور

درست نیست ... بیشتر شرکتهای خصوصی تو فکر خوابوندن کارهاشون هستن ...لااقل برای یه مدت نامشخص ..

.همکارم یه آقایی هست 600 تومن حقوقشه بیچاره...یه دختر سه ساله ام داره از این حقوق 200 تومن کم میکنن

 واسه وامش...  200تومن واسه وام مسکن ...واسه خونه وسایل خریده بقیشم میده به اون...بدبخت قسم می خورد

میگفت همه ی امیدم به پول یارانه ای هست که میریزن تو حسابم ...همه همینن ...همه ی اونایی که

شکم یه خونواده غیر خودشونو هم پر میکنن...واقعا" داریم به کجا میرسیم ...داریم به کجا میریم...آخرش

چی میشه؟...خدایا خودت به داد همه ی ما برس...لطفا"بعضیها هم که تو وبلاگشون به به چه چه میکنن

لطف کنن یه ساعت برن بیرون یه چرخی بزنن حتما"نظرشون عوض میشه...

پ ن : لطفا" تو فرستادن صلوات برای ختمش از پائین صفحه همکاری کنید ممنونم ...



تاريخ : شنبه 1391/06/25 | 20:13 | نویسنده : الناز

امروز آسانسور گیر کرد . تو، خانوم منشی فضول موندی توش...آخ که دلم خنک شد ...ایشالله یه ساعت مونده

باشی تو آسانسور که دیگه یادت نره تو زندگی هیچکس فضولی نکنی...نگید خبیثم اما خیلی خوشحالم که یه

احمقی مثل اونو خدا ادب کرد...[ آیکون کسی که از خوشحالی داره پرواز میکنه ]

آیییییییییییییییییی دلم خنک شد ...تو دلم قند آب شد...رفتم به حسین آقا نگهبان شرکت گفتم خانم همکار گیر

کرده تو آسانسور درش بیار...اونم گفت نگران نباش همچین درش میارم که تخصصی ...فک کنم از فردا از پله ها

بره و بیاد تا چربیهاشم کمی آب شه...



تاريخ : جمعه 1391/06/24 | 22:22 | نویسنده : الناز

چه ساده باورم شد رفتنت و چه بیهوده منتظر بازگشتت هستم بی هدف،بی صدا،آرام

                                    برگرد تا دیر نشده...محتاج آغوشت و اسیر دغدغه های فکریت شده ام...

برگرد تا تهی نگشته ام از هیچ ،از تو ،از خودم...بگذار دوستت دارمهایت را باور کنم

                                     من دوستت دارمهایت را نمی خواهم برای روز مبادا...من تو را امروز...حالا

و در این لحظه میخواهم ...لطفا"مرا در تنهایی مطلقم...در پوچی و بی کسی تنها رها مکن...برگرد...



تاريخ : پنجشنبه 1391/06/23 | 22:14 | نویسنده : الناز
ترس و هراس از زندگی .. وحشت از آینده ...همه و همه انسان رو وادار میکنه تا از خودش بپرسه زندگی چیه؟

واقعا" لازم بود من به این دنیا پا بزارم؟...آیا لازم هست که اینهمه غصه و رنج رو تحمل کنم؟...و هزاران آیا که هر

روز برای ما یه علامت سوال بزرگ رو بوجود میاره...واقعا" چرا؟

فکر کنم جوابش تو ای داستان پنهان باشه ...

مردی در خواب با خدا مکالمه‌ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی است؟ “، خدا او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند، مرد گفت: “خداوندا نمی‌فهمم؟!”، خدا پاسخ داد: “ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می‌کنند.

پ ن : لطفا" از پائین صفحه برای فرستادن صلوات استفاده کنید ممنونم



تاريخ : سه شنبه 1391/05/31 | 18:32 | نویسنده : الناز

با ترس زندگي نكن، زيرا قرار نيست تنبيه شوي.
بدون ترس زندگي كن، زيرا تنها در اينصورت است كه مي تواني تمام و كمال زندگي كني.
 ترس تو را بسته نگاه مي دارد. نمي گذارد باز باشي.
با وجود ترس، پيش از آنكه كاري كوچك انجام دهي مجبوري فكر هزار و يك چيز را بكني و هرقدر بيشتر فكر كني، گيج تر مي شوي.
اگر در اين جهت گام برداري كه امور را به گناه نسبت دهي، زندگي نخواهي كرد، جان خواهي كند.
فقط يك چيز را به خاطر داشته باش: يك اشتباه را بارها و بارها مرتكب نشو، زيرا اين كار حماقت است.
تو بايد زندگي را كاوش كني و در اين كاوش ممكن است گاهي به بيراهه روي. اگر تو از بيراهه رفتن هراس داشته باشي، نمي تواني چيزي را كاوش كني. آنگاه كل ماجراي زندگي از هم مي پاشد، و از بين مي رود.
خدا داوري است كه نبايد از او بترسي و مطمئن باش كه خدا تو را درك خواهد كرد و تو را خواهد بخشيد.در اين مورد نگران نباش!

 
"اوشو"




تاريخ : جمعه 1391/05/27 | 17:35 | نویسنده : الناز

شنیده بودم که میگن ترس برادر مرگ هست ... اما درکش نکرده بودم ... الان دارم باور میکنم معنی این جمله رو

...پس لرزه های زلزله ورزقان و اهر ادامه داره و بازار شایعه داغ هست ...هر کسی حرفی میزنه و بعضی از آدما

و کارشناسان هم به این وحشت و شایعه ها دامن میزنن ...اگه بگم همه ی مردم میترسن دروغ نگفتم اما هیچ

مسئولی و فرد آگاهی قبول زحمت نمیکنه که یه حرف وآگاهی به این مردم بیچاره بده تا لااقل شبها راحت

سرشونو بزارن رو بالش و بگیرن بخوابن یا یه بارکی بگن که تو پارک بمونید تا هر روز مجبور نشن بساط چادر به پا کنن و

جمع کنن...خسته شدیم بخدا ...همین که کمی اوضاع آروم میشه دوباره یه پس لرزه ...دوباره ترس...دوباره اضطراب و

نگرانی...خدایا خودت کمکمون کن...






تاريخ : دوشنبه 1391/05/23 | 23:11 | نویسنده : الناز

نمیخوام با گذاشتن این عکسها موجب ناراحتی کسی باشم فقط خواستم فریاد بزنم ما هم انسانیم که در

جایی به اسم آذربایجانشرقی در شمال غرب کشور عزیزم ایران زندگی میکنیم ...

اینها هموطنای عزیز ما هستن که اینطور سرنوشتشون تو ساعت 4:50 دقیقه عصر روز شنبه تغییر کرد...

ما ترسیدیم به درک ...نمی تونیم به زندگی عادی برگردیم به جهنم ...اما لطفا" به فکر این روستاییهای

بیچاره باشید ...این مردم الان به کمک و همیاری همه ی ملت عزیز ایران نیازمند هستند...برای آمرزش روح

این عزیزان دعا کنید و کمکهاتونو دریغ نکنید...

باورم نمیشد به این راحتی زندگیمون یه رنگ دیگه ای به خودش بگیره ...مثل روح شدم ...سرگردان و ناآروم

مثل بیشتر مردم ...مثل بیشتر تبریزیها و اهالی اطراف تبریز ...

روز مبادا

وقتي تو نيستي
نه هست‌هاي ما
چونان‌که بايدند
نه بايدها ...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي‌خورم

عمري‌ست لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي‌کنم
باشد براي روز مبادا

اما
در صفحه‌هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما چه کسي مي‌داند
شايد امروز نيز
روز مبادا باشد

وقتي تو نيستي
نه هست‌هاي ما
چونان‌که بايدند
نه بايدها ...

هر روز بي تو
روز مباداست.





تاريخ : یکشنبه 1391/05/22 | 22:3 | نویسنده : الناز

دیروز عصر حدود ساعت 5:14 دقیقه شهر من با زلزله ای به قدرت 6/3 ریشتر لرزید...تا حالا چنین زلزله ی

شدیدی رو تجربه نکرده بودم و تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم...دیروز من فاصله ی مرگ و زندگی رو با

چشای خودم دیدم...خونه کم مونده بود آوار شه رو سرمون داشتیم این رو می دیدیم اما نمی تونستیم فرار

کنیم ...امکانشم نبود با اینکه ستون خونه رو چسبیده بودیم بازم شدیدا" تکون میخوردیم...یعنی فقط یه لحظه

فکر کردم که دیگه کارمون تمومه ...دیشب تا صبح بیرون بودیم و بیدار...چه سخته منتظر باشی و نتونی بری

تو خونه ...الانم که دارم مینویسم اینارو هر لحظه احساس میکنم خونه داره تکون میخوره ...این فقط یه حس

هست ...تقریبا" تو تبریز اوضاع عادیه ...اما امروز هیچکس سرکار نرفته و بیشتر کارکنان ترجیح دادن تو خونه

کنار خونواده هاشون باشن ...با اینکه مرکز زلزله اهر و ورزقان بوده اما آسیب چندانی به این  شهرستانها

وارد نشده ولی روستاهای اطرافش 40 تا 100 درصد تخریب شدن ...لطفا" برای همه ی آسیب دیده ها

دعا کنید...دیشب هوا خیلی خنک بود اما خدا رو شکر که امشب کمی گرمتر شده...من موندم تو نقشه

های گسل وقتی از نظر گسلهای موجود آذربایجانشرقی رو میدیدی تنها جایی که خالی از گسل نشون داده

شده تو نقشه اهر هست اما الان خودتون قضاوت کنید




تاريخ : چهارشنبه 1391/05/18 | 15:29 | نویسنده : الناز
 

دچار یعنی عاشق شدن ....

                                 و چه زیباست که ماهی کوچک .....

دچار آبی بیکران دریا باشد....

 

همه چی بهتر از چند روز پیش شده ...امیدوارم زودتر وضعیت زندگیم عوض شه و تاسهام جفت

شیش بیفته...واسم دعا کنید...



ادامه مطلب
  • عیسی زاده
  • تکاب بلاگ